رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش
1245
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش و آنک می کرد او کرانه در میان آوردمش
آنک عشوه کار او بد عشوه ای بنمودمش و آنک از من سر کشیدی کشکشان آوردمش
آنک هر صبحی تقاضا می کند جان را ز من از تقاضا بر تقاضا من به جان آوردمش
جان سرگردان که گم شد در بیابان فراق از بیابان ها سوی دارالامان آوردمش
گفت جان من می نیایم تا بننمایی نشان کو نشان کو مهر سلطان من نشان آوردمش
مهربانی کردن این باشد که بستم دست دزد دست بسته پیش میر مهربان آوردمش
چونک یک گوشه ردای مصطفی آمد به دست آنک بد در قعر دوزخ در جنان آوردمش
1246
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
گفتمش ای جان جان ساقیان بهر خدا پر کنی پیمانه و نشکنی پیمان خویش
خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم حرمتت دارم به حق و حرمت ایمان خویش
ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم پرمی رخشنده همچون چهره رخشان خویش
سجده کردم پیش او و درکشیدم جام را آتشی افکند در من می ز آتشدان خویش
چون پیاپی کرد و بر من ریخت زان سان جام چند آن می چون زر سرخم برد اندر کان خویش
از گل رخسار او سرسبز دیدم باغ خویش ز ابروی چون سنبل او پخته دیدم نان خویش
بخت و روزی هر کسی اندر خراباتی روید من کیم غمخوارگی را یافتم من آن خویش
بولهب را دیدم آن جا دست می خایید سخت بوهریره دست کرده در دل انبان خویش
بولهب چون پشت بود و رو نبیند هیچ پشت بوهریره روی کرده در مه و کیوان خویش
گلابی...
ما را در سایت گلابی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: malheh
بازدید: 175
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 13:52